در خانه محقر حاج یحیی شور و هیجان عجیبی بر قرار بود همه چشم براه تولد نوزاد جدیدی بودند شاید دختران حاج یحیی از خدا خواهری می خواستند و شاید هم برادری اما آنچه مسلم است اینکه دعای اسفندیار که در آن موقع 4 سال بیشتر نداشت تولد یک برادر بود .
حاج یحیی تا آن موقع 5 دختر و 3 پسر داشت ولی اضطراب حاج یحیی از سایرین بیشتر بود او نگران بنظر می رسید او، هم نگران مادر بچه­ها وهم نگران خود نوزاد بود . آیا به سلامت است ؟ آیا اجزای بدنش سالم و کامل است ؟ ووو ..او به نماز ایستاد و از خدایش خواست تا فرزندی سالم و البته صالح خدا به او عطا کند و مادر فرزندانش را به سلامت دارد .
ناگهان صدای فریاد و گریه نوزاد در اتاق مجاور پیچید و صدای قابله که با صدای لرزان اعلام کرد : آقا مژدگانی بدهید که هم مادر سالم است و هم فرزند و خداوند پسری عنایت فرموده .
سجده شکر حاج یحیی طولانی شد و پس از اینکه سر از سجده برداشت فرزندان را صدا کرد و از آنها خواست تا دست به دعا بردارند و برای خود و برادر تازه متولد شده دعا کنند .
شهید در روز 2 ماه 6 سال 1343 در بخش مرزی باجگیران بدنیا آمد پدر، او را اسکندر نامید .دوران کودکی تا 8 سالکی را در زادگاه خودش بود و تحت تعلیم خانواده شعائر و آداب مذهبی را فرا گرفت .
پدر برای ادامه تحصیل فرزندانش را به قوچان می فرستاد و اسکندر نوپا از این قاعده مستثنی نبود تا در کنار خواهر و برادران به ادامه تحصیل بپردازد .
دوران ابتدایی و راهنمایی را به خوبی درس خواند و هر گاه زمان تعطیلات فرا می رسید او به همراه برادرانش به زادگاهش باز می­گشت تا دوشادوش آنها به کار کشاورزی و دامداری بپردازد و در کمک به پدر سهمی داشته باشد.
دیگران گواهی می­دهند که او هیچگاه از فشار کار و درس شکایت نمی کرد آموزه های پدر به او آموخته بود که "نابرده رنج گنج میسر نمی شود "و او گنج واقعی را در اطاعت از خدا ، رسول و والدینش یافته بود.

... سال 1356 اسکندر اکنون 13 ساله است او با انقلاب اسلامی و امام خمینی آشنایی کامل دارد .او در راهپیمایی ها به همراه برادران و همشهریهایش شرکت می­کند و مجدانه و پرتلاش در پخش اعلامیه و دست نوشته کمک میکند او حتی اعلامیه ها را در منزل تکثیر می­کند او میداند که حیرانی رئیس شهربانی برادر زن همسایه است و برای دیدن خواهر به محله آنها رفت و آمد دارد ولی به کمک بچه های محله اقدام به شعار نویسی و پخش اعلامیه می­کنند .
...در سال 1357 روز 29 از ماه دی مصادف با اربعین حسینی اسفندیار که 18 سال دارد برای راهیمایی از منزل خارج مشوند و به جمع معترضین در مسجد جامع شهر قوچان می پیوندد اما شهربانی وارد مسجد شده و بر معترضین آتش میگشاید گروهی متواری شده و عده ای بازداشت میشوند اسفندیار برای کمک به مجروحی که در بام مسجد مورد اصابت گلوله قرار گرفته به بام مسجد می­رود شهربانی شلیک می کند اسفندیار برای در امان ماندن از تیر خود را داخل دود کش قدیمی مسجد پنهان می کند و همزمان مأمورین به پشت بام میرسند و به طور معجزه آسایی نجات می یابد و غلامی و کریمی به شهادت می رسند .
اما در خانه همه از راهپیمایی برگشته اند ولی اسفندیار هنوز نیامده ، اسکندر از پدر می خواهد که به او اجازه دهد تا برای یافتن برادر بیرون برود که مورد موافقت قرار نمی­گیرد و اسرار او هم فایده ای ندارد . هنگام نماز مغرب مادر مضطرب است اما پدر آنها را به آرامش می خواند و شروع به نماز می کند و دیگران را هم به نماز اول وقت می خواند.
اسفندیار مطمئن می شود که مأمورین رفته اند از جان پناه خارج می شود و در شبستان مسجد نماز مغرب و عشا را می خواند با دوستانی که در مسجد مانده اند قرار راهپیمایی در شب را می­گذارد و به منزل می­آید .
...انقلاب پیروز شده اما اسفندیار و اسکندر می­دانند پاسداری از انقلاب دراطاعت از امام است و برای این منظور هرشب در خیابانها به گشت و نگهبانی می پردازند و روزها هم به تحصیل . در 5/آذر/ 1358 به فرمان رهبر فهیم دستور بسیج همگانی داده می شود و نگهبانی ها سر و شکل کاملتری می گیرد. اسفندیار و اسکندر اولین هایند برای ثبت نام در شجره طیبه بسیج ، شماره پرونده اسکندر یک میشود او اول ثبت نام میکند .
...اخبار آنروز 29/6/1359از هجوم رژیم بعث به خاک ایران خبر می دهد این خبر در کل کشور ایجاد نگرانی می کند انقلاب هنوز نوپاست ! آیا توان ایستادن در مقابل این یورش را دارد آیا رئیس جمهور می تواند به قوای مسلح انسجام بخشد آیا ....
اما رهبر مقتدر و الهی ، هم زمان شناس آگاهی است و هم دشمن شناس توانا و هم به اراده ملت خود واقف او سال قبل این را هم تدبیر کرده و فرمان بسیج عمومی داده است و شاکله بسیج انسجام پیدا کرده .
...کردستان شلوغ شده گروهی که خود را خلقی می­دانند علیه خلق اسلحه گرفته اند اسفندیار به همراه همسر به انجا رفته تا هم به عنوان معلم به تدریس فرزندان این مرزو بوم اهتمام ورزد و هم با دشمن به پیکار برخیزد.
اسکندر در سال 1360 در سن 17 سالگی به جبهه اعزام و در زرهی مشغول به خدمت می شود
او بعد از قبولی در دانشگاه صنعتی شریف و اشتغال به تحصل در رشته مهندسی صنایع بار ها و بارها به جبهه
رفت او در دیدبانی تیپ 61 محرم دیدبانی قابل بود.
او تا سال 1363 به کرات به جبهه اعزام شد لیکن شهادت اسفندیار در اسفند ماه 1363 (عملیات بدر) انگیزه او را برای شرکت در جبهه مضاعف کرد
اسفندیارشهید باتفاق 15 نفر از همرزمانش بصورت داوطلبانه برای جلوگیری از نفوذ دشمن به ابتدای جاده خندق رفته و جلو دشمن را می گیرند تا نیرو های تخریب بتوانند میانه جاده را منفجر کنند او و همرزمانش تا شهادت استقامت می­کنند و مانع پیشروی مزدوران بعثی برای باز پس گیری منطقه می­شوند.

او برای این مهم واحد اطلاعات عملیات لشکر 5 نصر را برای ادامه انتخاب می کند او در کربلای 4 به عنوان غواص شرکت می کند در کربلای 5 از جمله بسیجیانی است که در حمله به خاکریزهای بسیار مرگبار موسوم به نونی ها شرکت دارد و آنجا را به تصرف در می آورد او در منطقه غرب کشور در منطقه شاخ شمیران حضور دارد در سایر عملیاتها یی در گُلان ،گردرش وووو حضور دارد فرمانده اش از او و تدبیرش در عملیات بسیار می گوید و او را بر بسیاری از همرزمانش ممتازتر می­داند .
در دست نوشته ای که از او پیدا شده با چنین مضمونی به رویای صادقه­ای که دیده اشاره می­کند
برادرم اسفندیار سوار بر موتور و من در ترک او نشسته بودم را سخت و دشواری بود به بالای بلندی که درمیانه راه بود رسیدیم شهید اسفندیار وتور را نگه داشت و از من خواست تا ادامه راه را من برانم و من اصرار می­کردم که توانایی این کاررا ندارم اما از من اصرار و از او انکار و ادامه می­دهد این خواب را من یکسال پیش دیدم .


اسکندر شهید اکنون به عینه می­بیند که هنگام شهادتش فرا رسیده پس در شب 22/4/1366 در کاغذ هایی که به زحمت در آن منطقه پیدا می­کند شروع به نوشتن توصیه نامه هایی برای آنهایی که دوستشان دارد می­نویسد به والدینش ، به برادرانش، به دانشجویان و نگرانیش را از اختلاف بین بسیج و انجمن اسلامی اعلام می­کند و آنها را از اختلاف انذار می­دهد و چند کلمه هم به وصیت نامه ای که در سال قبل نوشته اضافه می­کند این نوشته بقدری با عجله و شتاب است که فاقد تاریخ است ولی کسی که آنها را به خانواده اش رسانیده از اشتیاق به ورود به آب و وهمراهی همرزمانش در باز پس گیری جزیره منجون خبر می­دهد او و همرزمانش آن شب تا آخرین قطره خون مقاومت کردند و شهید شدند و هنوز پیکر این عزیزان به خانوادهایشان رخ ننمایانده .
روحش شاد